فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

793

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

المِحْوَر - ج مَحَاوِر [ حور ] : مستندى كه چيزى بر دور آن مىچرخد ، ميله اى كه قرقره بر دور آن مىچرخد ، چوب نانوائى كه با آن خمير را پهن و نازك كنند ؛ « مِحْورُ الكرة » : خط مستقيم ميان دو قطب كره ؛ « مِحْوَرُ الأَرضِ » : محور زمين . المُحَوَّر - [ حور ] : چيزى كه آسترى آن سفيد و يا سرخ نرم و نازك باشد ؛ « خُفٌّ مُحَوَّرٌ » : كفشى كه آستر آن نرم و برنگ سفيد يا سرخ باشد . المَحْوَرَة - [ حور ] : جائى كه در آن درختان بيد ( حَوَر ) بسيار باشد ، پاسخ . المُحَوَّض - [ حوض ] : حوضچه آب كه در اطراف درختان براى آبيارى آنها احداث كنند . المُحَوَّطَة - [ حوط ] : حياط جلوى خانه . المَحْوَكَة - [ حوك ] : جنگ و گريز . المُحْوِل - [ حول ] : كودك يك ساله ، - و از گياهان آنچه كه بيش از يكسال و تا دو سال در زمين غرس شده باشد . المَحُول - [ محل ] : « أَرْضٌ مَحُولٌ » : سرزمين خشك و بى حاصل . المَحُولَة - [ محل ] : « أرْضٌ مَحُولَةٌ » : سرزمين خشك و بىحاصل . المَحْيَا - ج مَحَايٍ [ حيي ] : جاى زندگى ، زندگانى . المُحَيَّا - [ حيي ] : چهره و صورت . المِحْيَار - [ حير ] : بسيار سرگشته و سرگردان . المَحِيد - [ حيد ] : اسم مكان است از حادَ و به معناى گريزگاه مىباشد ؛ ( لا مَحِيدَ عنه « : راه گريز و فرار ندارد . المَحِيص - [ حيص ] : مرادف ( المحيد ) است و به معناى گريزگاه مىباشد . المُحِيط - [ حوط ] : فا ، جائى كه انسان در آن اقامت دارد ، و در علم هندسه به معناى خطى است كه در اطراف دايره مىباشد ؛ « البَحْرُ المُحيط » : اقيانوس و دريا كه گرداگرد خشكى زمين مىباشد ؛ « المُحيطُ بكذا » آنكه احاطه و مهارت به چيزى دارد . المَحِيق - [ محق ] : « سِنانٌ مَحِيقٌ » : سر نيزهء باريك و تيز . المُحِيل - [ حول ] من النساءِ : زنيكه يك بار پسر و ديگر بار دختر يا بر عكس بزايد ؛ « الْمُدِينُ المُحِيلُ » : كسى كه ديگرى را بجاى بدهكار عهده دار پرداخت دين نموده باشد . المُخّ - ج مِخَاخ و مِخَخَة [ مخّ ] : مغز استخوان ، پىِ چشم ، يك قطعه مغز ، و در زبان متداول به معناى مغز سر مىباشد . المُخَابَرَة - ج مُخَابَرَات [ خبر ] : گفتگو دربارهء امرى ، نامه نگارى ؛ « المُخَابَرَةُ التّلفونيّة » گفتگوى تلفنى ؛ « قَلَمُ المُخَابَرَات » : دفتر محرمانه . المُخَاخَة - [ مخّ ] : آنچه از مغز استخوان كه در دهان شخص در اثر مكيدن خارج مىشود . المَخَاضَة - ج مَخَاوض و مَخَاض و مَخَاضَات [ خوض ] : جاى شيرجه زدن در آب . المُخَادِش - [ خدش ] ( ح ) : گربه . المُخَارَف - [ خرف ] من الرجال : مرد محروم ، مرد محدود . المَخَارِق - [ خرق ] ( ع ا ) : منافذ بدن مانند دهان و بينى . المَخَارِم - [ خرم ] : « مَخَارِمُ الليلِ » : سر آغاز شب . المَخَارِيق - [ خرق ] : آنچه از پارچه‌هاى بافته شده كه كودكان با آن نوعى بازى مىكنند . المَخَاصِر - [ خصر ] : « مَخَاصِرُ الطريق » : نزديكترين راه . المَخَاض - [ مخض ] : درد زايمان . المُخَاط - ج أَمْخِطَة : آب بينى ؛ « مُخَاط الشيطان » : آنچه كه در شعاع خورشيد نگاه كننده آن را بسان خانهء عنكبوت بيند . نام ديگر آن : « مُخاط الشمس » و « لعابُ الشمس » مىباشد . المُخَاطَبَة - [ خطب ] : گفتگو و مكالمه ؛ « مُخَاطَبَة تلفونيَّة » : مكالمهء تلفنى . المَخَاطِر - [ خطر ] : خطرها - اين كلمه مفرد ندارد . المُخَاطِيّ - آنچه كه مانند ( المُخَاط ) باشد . المَخَافَة - [ خوف ] : مص ؛ « مَخَافَةَ أن » براى ترس از آنكه . . . المَخَافِق - [ خفق ] : « مَخَافِقُ النجم » : غروب ستاره . المُخَال - [ خول ] : « رجُلٌ مُخَالٌ » : مردى كه دائيهاى وى كريم و بزرگوارند . المُخَالَصَة - ج مُخَالَصَات [ خلص ] : رسيد و يا قبض ، مفاصا حساب . المُخَالَفَة - [ خلف ] : مخالفت ، اعتراض . المَخَاوِف - [ خوف ] : چيزهاى بر حذر كننده و ترسناك ، خطرات . المَخَايِل - [ خيل ] من السحبِ : ابرى كه علايم باران دارد ؛ « ظهرت فيه مَخَايِلُ النّجَابَة » : آثار بزرگى و نشانه‌هاى آن در او آشكار شد . المِخْبَاط - ج مَخَابِيط [ خبط ] : چوبى كه با آن برگهاى درختان را ريزند ، ابزار دستى لباسشو . المَخْبَأ - ج مَخَابئ [ خبأ ] : جاى پنهان شدن ، و در زبان متداول به گنجهاى نهفته در زمين ( الْمَخَابيء ) گويند . المُخَبَّآت - [ خبأ ] : چيزهاى پنهان گرديده ، رازها . المَخَبَّة - [ خبّ ] : دامنهء دشت ، درون درّه . المَخْبَثَة - [ خبث ] : انگيزهء تباهى و فساد . المُخْبِر - [ خبر ] : خبردهنده ، خبرنگار روزنامه و مجله ، كارآگاه ، پليس مخفى . المَخْبَر - [ خبر ] : پى بردن به چيزى از راه آزمايش عملى نه نظرى . المَخْبَرَة - [ خبر ] : پى بردن به چيزى از راه آزمايش عملى نه نظرى . المَخْبُرَة - [ خبر ] : پى بردن به چيزى از راه آزمايش عملى نه نظرى . المَخْبَز - ج مَخَابِز [ خبز ] : دكان نانوائى يا جاى فروش نان . المَخْبَزَة - ج مَخَابِز [ خبز ] : دكان نانوائى يا جاى فروش نان .